به ساحت مقدس آقا امام زمان (عج)
امشب از اين غوغـا وقتي گـذر كـردي وقتـي بـر ايـن دنيـا آقـا نظـر كــردي
قلـب خيـابـان را از غصـه پـر ديـدي ذهـن گـم مـا را يك لحظـه كاويــدي
وقتـي كه چرخيـدي در كوچـه و بازار دوز و كلـك ديدي ، انصـاف را بـردار!
ديـدي زهـم دورنـد دسـت بـرادرهـا در كوچه جـا مانـده چشمـان مـادرهـا
يا اينكـه حس كردي احساس مظلومي از ريشـه خشكيـده ، اميــد محكـومـي
يك لحظـه پيمودي احسـاس دوران را ذهـن تب آلـود خامـوش «جــولان» را
خون در دل پـاك «هذَا الْبَلَـدْ» ديـدي رنـج همـه عالـم در «في كبـد» ديــدي
ديدي كه خشكيـده «وَالتّينْ وَ الزِّيتـون» آن شب كه طوفان برد انباري از «ماعـون»
در دشت خون گشتي يك باغبان ديـدي ديـدي كه تنهـاينـد گل هـاي تبعيــدي
يا مقصدت امشب خاك «فلسطين» بـود ديدي كه خون جاري از «دير ياسين» بود
ديدي كه خاموش است آن شهـر آواره بستــه دهانـش را يـك مشـت خمپـاره
يك لحظـه تا «غـزّه» رفتـي و برگشتـي دريايـي از اشــك چشمـان تـر گشتـي
داغ عطـش ديدي بر شانـه هاي «نيـل» از عــاج پوتيـن قـوم بنــي قابيــل
ديـدي كه بر دل هـا قصـد گذر دارنـد حتـي درختـان هـم داس و تبـر دارنــد
ديـدي كه افتـاده هـر گوشـه آهويـي داغــي به دل دارد هـر سـو پرستويــي
يـا اينكـه تا كابـل يك پلـك پيمـودي در كـوچ بي مقصـد همبـال گـل بـودي
ديدي كه مي گريد لب تشنه يك كودك آن جـا كه مي بـارد بر سـر فقط موشـك
وقتي سخـن گفتـي با طفـل «بغـدادي» ديـدي سفـر كـرده از چشـم او شــادي
ديـدي كه ترسيـده آن خـاطر پـر پـر احسـاس بــد دارد بمـب نـوازشـگــر
وقتـي سراپـايت آقـا پـر از غـم شـد قلـب پـر از مهـرت لبريــز ماتـم شــددستـي ببـر بالا مـا را دعايــي كــن مـا را ببـر بـا خود راهـي به جايـي كـن
+ نوشته شده توسط ابراهیم بردبار در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت
9:31 |