اکنون که روزگار بیرق عزا بر افراشته است و پیشانی بند سرخ (یا حسین)بر پیشانی سیاه خورشید نور سبز شهادت می افشاندتمام اشک هایت را خبر کن. بغض پنجره را بشکن در گلوی بادوخاموشی ستاره را بر تارک اندوه آسمان صدا بزن.اینجا نوحه ی بدرود رود از لب های خشک صحرا به گوش می رسد.
آه ای باد حیران در خود بپیچ از دریغ و دردکه غنچه ی پر پر بازگشت زلال باغبان باغ وفا را ناامیدبه انتظار نشسته است و حتی سنگ ازآه بر لب مانده اش سینه می درد.
آه ای خارهای پست رفته به پای طفلان عشق خاک بر چهره ی خوارتان که ردپای لطافت آسمانی را بوسه ی ترنم نگشتید.
آه ای سراب تار ای فرات بی آبرو ای خیره سر سنگ دل بی چشم رو...تفو بر تو تا ابدکه برق وفا را در چشمان زلال ماه آن ماه بنی هاشم دیدی و آب نگشتی.
تفو بر تو ای خیزران ای جدا گشته از شاخسار سبز عشق..ای عصای دست نا مردی خیانتگران.
آه ای کوه بلند هرچه غم کوه سینه سرشار از غصه ی نا مردی و ستم سر فرود آر بر پای بانوی درد و دوا بانوی شب زنده دار کنار پهلو شکسته ای..تو آیا بر بستر درد مادر نشسته ای؟بانوی دیده فرق دو نیم پدر بانوی هرچه اشک در عالم چکیده به تشت پراز خون جگر.اکنون ای کوه بلند غم تمام اشک هایت را خبر کن و سر فرود آربر پای بانوی درد و دوا بانوی مرد کربلا
نوشته شده توسط ابراهیم بردبار در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 19:21 موضوع | لینک ثابت
روز روشن چشم دنیا خواب بود
سنگ هم از تشنگی بی تاب بود
راه را کج کرد رود بی حیا
غنچه ای در انتظار آب بود
***
کاش نام آن سیاهی شب نبود
خیزرانی خورده بر آن لب نبود
غرش برقی نزد از ذوالفقار
فاطمه آن شب مگر زینب نبود
***
مشک ای امید خشک آرزو
جان مولایم نریزی آبرو
اننی مقتول للحب الحسین
جای من این را تو بعد از من بگو
***
آب از دستان او سیراب شد
عشق را نوشید پس بی تاب شد
خیره در چشمان عباس حسین
خشک شد شرمنده شد نا یاب شد
***
گلبن پرپر به دست باد رفت
یک کبوتر زخمی بی داد رفت
کور می شد کاش چشم روزگار
تا نبیند آنچه بر سجاد رفت
***
اشک در چشمان مردی گر گرفت
یک صدف از ابر رحمت در گرفت
لحظه ای افتاد بر پای حسین
شکل و رنگ باز گشت حر گرفت
نوشته شده توسط ابراهیم بردبار در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 18:52 موضوع | لینک ثابت
در این جهنم غم فکری به حال من کن
حوای دور از آدم فکری به حال من کن
با هم . ولی غریبه آن لحظه های زیبا
از یاد رفته کم کم فکری به حال من کن
آواره ام همیشه تا بی نشان تقدیر
دنبال سایه سارم فکری به حال من کن
در این کویر قطبی جمعند بی تو حس
سرد و مذاب با هم فکری به حال من کن
در ذهن خشک احساس پوسیده حس ریشه
دست زلال زمزم فکری به حال من کن
رگبار بی هیاهو چون شاخه ای شکستم
بر من ببار نم نم فکری به حال من کن
دنیا همین دو روز است فردا مرا نداری
فردا تویی و ماتم فکری به حال من کن
نوشته شده توسط ابراهیم بردبار در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 13:17 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

ابراهیم بردبار:شاعر /
نویسنده/کارگردان.....
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY